از سنندج، اینجا روستای شالیشل است، روستایی در 45 کیلومتری شهر دیواندره، روستایی با طبیعتی بسیار زیبا و دلنشین، که مناظر زیبایش چشم هر بیننده را به تحسین خالق آن وا میدارد.
مسیر دسترسی به خانهاش سخت و صعبالعبور است از این رو باید پیاده بروم.
بیش از آنکه خانه باشد، شبیه دخمهای قدیمی است با دیوارهای ترک خورده، پنجرهای کوچک چوبی و دری که برای ورود به اتاق باید سرت را خم کنی، اینها تمام نمای بیرونی اتاق را تشکیل میدهد.
برای رفتن به درون اتاق دو دل بودم، بیخیالِ ترس و تاریکی و خاکی شدن رخت و لباسهایم شده، وارد میشوم، بوی نم و دود چراغ نفتی کهنهای که در گوشه اتاق روشن بود هوا را سنگین کرده و نفس کشیدن را برایم لحظه به لحظه دشوارتر میکرد...
پیرمردی با لباسهای کهنه و مندرسش که انگار سالهای سال رنگ آب را ندیده است در میان آن رختخواب کهنه و کثیف، تن رنجور و بیمارش را ضعیف و رنجورتر نشان میداد...
نمدی کهنه، روفرشی، میز و کمدهای شکسته و چند پشتی رنگ و رو رفته تمام سرمایه یک خانواده سه نفره در یک چهار دیواری تاریک و نمور بود...
دیوارها و سقف سیاه اتاق به شب لبخند میزد و سقف خانه تمام بار خود را بر روی چهار ستون که بخشی از فضا را در خود محصور کرده است، انداخته و ترس فروریختن هر لحظه آن انسان را به فکر فرو میبرد..
عنکبوتها بر روی سقف چوبی که تنها روزنه نورش هواکش کوچکی است که به خاطر جلوگیری از ورود سرما با نایلون پوشیده شده است، مشغول تار بستن بودند تا تاریکی این فضای غم آلوده و پررنج کاک لطفالله و همسرش آینه خانم را بیشتر و بیشتر کنند..
دستم را روی دیوار کاهگلی میکشم و حفرههای روی دیوار را لمس میکنم! ترک دیوارهای داخلی اتاق با تار عنکبوتها پوشیده شده بود و گرد و غبار روی تارها نشان میدهد مدتهاست این حشرات موزی هم از اینجا کوچ کرده و تمایلی به ماندن در این فضای محصور نداشتهاند...
گرد و غبار از در و دیوار اتاق میبارد، برای لحظهای دیدن این همه بدبختی به صورت یکجا در این خانه حضور میزبان را از یادم میبرد...
تنها وسایل گرمایشی آنها چراغی نفتی رنگ و رو رفتهای است که در گوشه اتاق به زردی و البته با کمی دود در حال سوختن است.
آینه خانم روی همین چراغ پخت و پز میکند و میگوید؛ "اگر احتیاج به حمام باشد روی همین چراغ آب گرم میکنیم و در همین اتاق هم شستشو میکنیم".
آینه خانم به رسم مهماننوازی دستانم را به مهربانی میفشارد و مرا به نشستن دعوت میکند، بعد از احوالپرسی کوتاهی با پیرمرد و همسرش، در گوشهای نزدیکترین جا به درب ورودی مینشینم...
زبانم از بیان حتی کلامی قاصر میشود و تمام سوالات در ذهنم به یکباره پرمیکشد، نمیدانم از کجا شروع کنم، چشمهایشان به لبانم خیره مانده و من ناتوان از بیان حتی یک کلمه...
انگار سالهای سال است که کسی به این سرای بیکسی آنها سری نکشیده، پیرمرد بیچاره با نگاهی که ترس و تردید را به خوبی میتوانی از آن بخوانی به چشمانم خیره شده است.
تلاقی چشمانش در چشمانم کافی بود تا عمق رنج سالهای سال زندگیاش در این شرایط را حس کنم و از ته قلب برای او و روزهای از دست رفتهاش ناآرام شوم.
از غمها و دردهای سالهای دراز میخکوب شدنش بر بستر مریضی که میپرسم؟
اشک در چشمان حلقه میبندد، لب به سخن میگشاید، اما قبل از بیان هر کلامی سیل اشک امان از کفش میبرد و از بین چروکهای صورتش بر روی لباسش جریان پیدا میکند.
دستانش را به سختی به سمت صورتش میبرد و در حالی که به سختی کلمات را در کنار هم میچیند تن ضعیف صدایش در گوشهایم میپیچید و میگوید: بیش از پنج سال است شبها و روزهای سخت زندگیم را در این اتاق نمور و تاریک به هم گره میزنم و این تکرار باز هم ادامه دارد..
سکوت لحظاتی در بینمان سایه میاندازد، آینه خانم و پسرش هم بیهیچ عکسالعملی، اشک میریزند...
سنگینی فضای اتاق در زیر بار سنگینی غمهای آنها، برایم سنگینتر میشود، پیرمرد بیچاره خود را بیشتر و بیشتر در بین رختخواب جمع میکند، دلم برای این همه غربت و رنج و سختی که بر اندام نحیف و رنجورش سنگینی میکند ریش میشود..
آینه خانم نیز حال و روزی بهتر از شوهرش ندارد، پیری، غم خودکشی فرزند، افسردگی فرزند دیگر و رنج سالها زندگی تلخ همسر در رختخواب آن هم با این شرایط سخت و اتاق نمور، آنقدر بر شانههایش فشار آورده است که کاملا از کمر تا شده است...





|